|
اللهم کما جعلت قلبی بذکره معمورا، فاجعل سلاحی بنصرته مشهورا و ان حال بینی و بین لقائه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما ... فابعثنی عند خروجه ظاهرا من حفرتی مؤتزرا کفنی حتی اجاهد بین یدیه فی الصف الذی اثنیت علی اهله فی کتابک، فقلت: کانهم بنیان مرصوص . اللهم طال الانتظار، و شمتبنا الفجار، و صعب علینا الانتصار ... بارالها! همان گونه که دلم را به یاد مولایم آبادان ساختی، سلاحم را نیز برای یاریش از نیام بیرون آر; و اگر مرگ، این قضای حتمی بر بندگانت، بین من و دیدار حضرتش فاصله افکند، هنگام ظهور آن عزیز مرا در حالی که کفن بر تن آراستهام، از قبر برانگیز، تا در رکاب آن حضرت به جهاد برخیزم; آری، در همان صف و در شمار همان رزمندگانی که در کتاب خویش (قرآن) مدح و ثنایشان کرده و گفتهای: «آنان بسان سدی پولادین، سخت محکم و پرصلابتاند .» بارالها! این انتظار بس طولانی شد; و بدکاران بسی ما را شماتت کردند، و فتح و پیروزی بر ما سخت گردید ... (پس دیگر، او را به فریاد تمامی مستضعفان و مظلومان برسان) . آمین
سلام . خوبی؟ ... خستهام از «خوبیم و جز دوری تو ملالی نیست» . خستهام از نامههای «اینجا هوا خوبست و ...» یا «خبرت دهم، اسماعیل دانشگاه قبول شد ...» عادت كردهایم كه بگوییم منتظریم . عادت كردهایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... و عجل فرجهم» یا اینكه بعد از هر نماز دعای فرج را بخوانیم . حتی از روی عادت برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات نذر میكنیم . به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كردهایم . آنقدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شدهایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم . مثل اینكه اگر پنجشنبهها منتظر نباشیم، یكی از كارهای روزمرهمان را انجام ندادهایم . یا فكر میكنیم اگر صبحهای جمعه در مراسم دعای ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب ماندهایم . آخرین باری كه صبح جمعه بیدار شدیم و از اینكه «او» نیامده بود، دلمان گرفت; كی بود؟ عزیزی میگفت: «خیلی وقتها منتظریم . منتظر تلفن كسی كه دوستش داریم، یا نامهای كه باید میرسیده و نرسیده; یا كسی كه باید میآمده . چندبار از این دست انتظارها برای آن كسی كه مدعی انتظارش هستیم، داشتهایم؟ ... یك جای كار میلنگد .» راست میگفت . یك جای كار میلنگد ... چند روز قبل، مرد نابینایی را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود . نه به ماشینهایی كه برایش بوق میزدند توجه میكرد، نه به آدمهایی كه مدام به او تنه میزدند . پسركی كنارش ایستاد . زیر گوش پیرمرد چیزی گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد . و بعد، پسرك با نرمی زیر بازوی پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند . به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لبهای پسرك مدام تكان میخورد و بر لبهای پیرمرد هم لبخندی نشسته . خیابان شلوغ بود و چند دقیقهای طول كشید تا از عرض آن گذشتند . و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت میكردند و میخندیدند . به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعتبه سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور میشد، خیره شده بود ... من هم مات شده بودم . پس از چند لحظهای كه به جای خالی پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم . صدای بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیای بیرحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنیآدم اعضای یكدیگرند» را ... میبینی چقدر در آخرالزمان غرق شدهایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی كه با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خستهام ... چند وقت قبل - جایتخالی - میهمان امام رضا (ع) بودم . یكی از شبها، با حال و هوای غریبی، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح چشم دوخته بودم . دختری نشسته بود . چادرش را تا روی صورت كشیده بود و با خود زمزمه میكرد: «یا وجیها عندالله، اشفع لنا عندالله» یكنفر بلندبلند صلوات میفرستاد و كسی آن طرفتر خوابیده بود ... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالی كه هر كدام گل سرخی در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت میكردند، یكصدا شروع به خواندن كردند: «ای خدای من اومدم دعا كنم از ته دلم تو رو صدا كنم ای خدا منم دارم در میزنم یه شب اومدم به تو سر بزنم ...» با همین نوای دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند; دستبر سینه و سرشار از حس احترام: «... اومدم امشبو منتبكشم چه كنم، خیلی خجالت میكشم همیشه كرامت از بزرگتر است پیش تو دست پر اومدن خطاست .» همه آدمها میگریستند، همه آنهایی كه خواب بودند و یا بیدار ...» تضرع عاشقانهشان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانی سوی آسمان رفته، نشستند: «اللهم كن لولیك الحجةبن الحسن ...» نمیدانم چرا نام زیبایش، گونههایم را نیلوفری كرد ... دعای فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضی غریب شروع به زمزمه كردند: «اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتی یاد ما هم باش! نجف رفتی، كاظمین رفتی، كربلا رفتی، یاد ما هم باش! مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ... و دور شدند . ناخودآگاه نیمخیز شدم . میخواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقای محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ میگویند نشانش یك خال هاشمی است و یك شال سبز . شنیدهام مانند جدش، یتیمان را از محبتسیراب میكند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت . همانی كه همه آدمها، همه ادیان، موعود مینامندش ... ببخشید ! شما محبوب مرا ندیدهاید؟»
نمىدانم چه خطابت كنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلا خود خود عشق; پس سلام، سلامى با يك دنيا انتظار و نياز، يك بغل احساس پاك با تو بودن . سلام بر تو اى عشق جاودان، سلام بر تو كه هم امامى و هم تمامى . امام عشق ما و تمام عشق ما . پاك و ساده بگويم: در انتظارم . در انتظار حضورت، ورودت و عبورت . مىدانم; مىدانم كه تو اينجايى; تو غايب از نظر و حاضر در دلى . تو، هميشه، همه جا و در همه حال در كنار من در جايى كه عشق را مىسازد و مىنگارد، جايى كه فقط و فقط در يچه عشق توست; حضور دارى . تو در قلب منى و عشق تو در رگهايم جريان دارد و تنها نياز ديدار توست كه هر لحظه مرا مىسوزاند . هر لحظه، هر روز، عشق تو، سيل اشك را به قصد شكستسد چشمانم، در آرزو و نياز ديدار تو جارى مىسازد، هر روز كه مىگذرد بيشتر و بيشتر احساس مىكنم كه انتظارت را مىكشم . انتظارى به همراه يك دنيا دلواپسى و نياز . با خود مىگويم اگر تو بيايى، اگر تو با يك لشكر از عشق بيايى و من نباشم چه؟ اگر من باشم; ولى مرا از عاشقان خود نخوانى چه؟ اگر در ركاب تو گام بر ندارم، چه؟ آه، نه، مىدانم، مىدانم كه در انتظار تو بودن و در ركاب عشق تو بودن، شايسته هر كسى نيست . در سايه تو بودن پروانه شدن مىخواهد . مىدانم كه حتى دلواپس تو بودن هم لياقت مىخواهد; ولى مىدانم كه اگر تو بخواهى مىشود . اگر تو بخواهى يك دنيا قيام خواهد كرد . يك دنيا در ركابتخواهد آمد . بيا و مرا هم در خيل سپاه عاشقان خود در گوشهاى جا بده . مرا كه يك عمر است دلواپس حضورت بودهام، دلواپس و لبريز از هيجان لحظهاى كه تو مىآيى . توئى كه پاسخ نياز نيازمندانى هستى . تو مىآيى و دنيا را با عشق و حضورت سبز و نورانى مىسازى . مىدانم كه تو در دل تك تك عاشقان پرچم سبزت حضور دارى . تو دعاى سبز و عاشقانه نيمه شب آنها را مىشنوى; تو گريه و نيازهايشان را مىبينى . تو مىدانى كه يك دنيا چشم نيازمند سالهاست چشم انتظارت است; مىدانى كه دستانى هستند كه روزها و شبها، رو به آسمان، پاك و صادقانه تو را طلب مىكنند و قلبهايى هستند كه زير بار ظلم و ستم به اميد و پشتوانه حضور تو زندهاند و مىتپند . مىدانى كه شبى سياه، غربتى تيره را بر پاكى وجود تك تك عاشقانت چيره ساخته . مىدانى كه چنگالهاى قفس استكبار، سالهاست قنارى عشقمان را در هجوم سرد بىتو بودن زندانى كرده . تو حاضر و ناظرى و ما همه در انتظار روزى هستيم كه تو بيايى و ما در ركاب تو، بر غربت تلخ شب حملهور شويم . تا سايه سرد و تيره دشمن را - كه سالهاست از پس و پيش، گوشه و كنار، هر لحظه و هر جا كه توانسته بر سر ما افتاده - با آفتاب وجودت بسوزانى . وقتى تو بيايى ديگر غم جرات گريه هم ندارد; شب و روز يكى مىشود و دنيا يكسره در قيام قيامت فرو مىرود . وقتى تو بيايى تمام شكوفههاى ياس گل مىكند . ديگر هيچ پنجرهاى رو به آفتاب بسته نيست . پيچكها سر به فلك مىكشند و آيينهاى كه سالهاست غبار نياز را بر چهره دارد، صادق و شفاف مىشود . آن روز اگر من نباشم عشق هست آن روز ديگر غروبى وجود ندارد كه دل ما نيازمندان كويت در تپش فروكش كردن آفتاب بگيرد و مجبور باشيم در انتظار طلوعى ديگر، يك شب طولانى و تيره را تحمل كنيم . انتظار بىرحمانه شقايقها را پر پر مىكند و ثانيهها را مىكشد و من در اين ميان منتظرم . منتظر انتهاى نامتناهى تنهائىهايم . من منتظر حضور آبى آسمانم، و منتظر باران، باران رحمت تو . بيا و ببين كه چگونه چشمان من و دستان پنجره و سبزى پيچك سالهاست در انتظار تو، در هم گره خوردهايم . ببين كه سرخى افق، ديگر سياه شده و تو هنوز هم نيامدهاى . بيا و ببين كه من ماندهام و يك دنيا حرف و احساس و تا تو نيايى من و پنجره و پيچك در انتظاريم; انتظار شيرين با تو بودن! پس دعا كن و نظرى به حال ما فكن كه زنده باشيم و عاشق، تا در روزى كه تو مىآيى; ما عاشقانه و استوار در ركابت و در سايه پرچم سبز و جهانيتباشيم .
از جمكران مىآيم . از ميعادگاه حضورت; از محفل عاشقان ظهورت; همراه با ديدههاى ابرى و قلبهاى منتظر . تمام ابرهاى جهان در دلم گريه مىكنند . چشمانم آشيانه انتظار شده و سراسر وجودم اميد . تا به حال نديده بودم ابرى چتر هزار پاره انتظار را بر غربت دل منتظران اينگونه پر باران بگشايد . از جمران مىآيم و باور نمىكنم كه از محفل پروانههاى دلسوختهات آمده باشم . بارها گفتهاند: «مىآيى» و من سالهاست منتظر ظهورت هستم . گفتهاند: «وقتى بيايى منتظرانت را به ميهمانى خويش مىخوانى» . گفتهاند: «با آمدنتباران زيبايى مىبارد و هيچكس از دستهاى تهى و «از سفرههاى خالى» سراغ نمىگيرد» . ... و من تو را مىشناسم; از آن سوى مهتاب و از پشت ابرهاى سفيد . بوى گلاب مىآيد و مادر، تمام آرزوهاى خود را بر سجاده انتظار گريه مىكند . راستى! هر شب به خانه دلهامان سر مىزنى و دست نوازشگرت را بر سرمان مىكشى . آرى; هر شب به خانه دلمان مىآيى و بر سجاده انتظارمان عطرى از عشق مىپاشى; لباسهامان را از ياس پر مىكنى و من هر آدينه به اميد آمدنتخانه دلم را آب و جارو مىكنم . پنجرههاى خستهاش را دلدارى مىدهم، گلدانهاى كهنه را پر از شمعدانى مىكنم و روى پلهپلهاش نيز گلدانهاى ياس مىگذارم پدر هم با دستهايى سبز، زير باران عشق و انتظار، ندبه را زمزمه مىكند . مطمئنم تو، خود مىدانى چرا كه دوستمان دارى و خواستهاى اينگونه باشيم . آقا! پس «كى مىآيى؟» چقدر انتظار؟! بيا; بيا تا خاك قدومت را سرمه چشمانمان گردانيم . منتظر ظهورت مىمانيم . یا مهدی ادرکنی .
امروز جمعه است و .... وقتی میخواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم; گوشهاش طوری كه فقط خودم ببینم مینویسم: جمعه و او نیامد! همكلاسیام از گوشه عینكش نگاهش را قل میدهد روی دفترم . نگاهش را میاندازم روی دفتر خودش . دفترم را مثل بچههای كوچكی كه میخواهند كسی از رویشان تقلب نكند تا میكنم . همكلاسیام چشم غره میرود و نگاهش را از روی دفترش برمیدارد و میگذارد روی تخته كلاس . معلم همكلاسی كنار دستم را صدا میزند و او میرود . گوشه تاریخ دفترش طوری كه فقط خودش ببیند مینویسم: جمعه و او نیامد! برمیگردم و پشتسرم را نگاه میكنم . هیچكدام از بچههایی كه پشتسرم نشستهاند حواسشان به من نیست . روی دفتر هر دویشان بزرگ مینویسم: جمعه . هر دویشان بر سرم فریاد میزنند . معلم به سمت میز من میآید . نگاهش را به نگاهم گره میزند . یك گره كور . كه من هرچه تلاش میكنم; نمیتوانم بازش كنم . میگوید: خودكار نو خریدی؟ روی دفتر خودت امتحانش كن . كلاس غرق خنده میشود . قسمتی از گره كور نگاه را باز كردهام . اما نمیدانم چرا گوشه سمت چپش باز نمیشود . معلم میگوید: بفرمایید بیرون . حس میكنم دنیا بر سرم خراب شده است . گره كور باز میشود . از جایم بلند میشوم . راهروی میان نیمكتها را طی میكنم . نزدیك تخته میرسم ... گچ را برمیدارم . و روی تمام فرمولهای شیمی و مسئلههای فیزیك و اتحادهای ریاضی و تاریخهای ادبیات و اشعار كی و كی و كی بزرگ مینویسم: امروز جمعه است . كسی منتظر نیست؟ برمیگردم و پشتسرم را نظری میاندازم . انگار خواب میبینم . كلاس غرق در اشك شده است . و جمله خودم صدها بار جلوی چشمانم میرود و میآید: امروز جمعه است ... كسی منتظر نیست؟ معلم به سمت تخته میآید . همه اعداد و فرمولها و جملات را پاك میكند و با خط درشت مینویسد: درس امروز; درس انتظار! و بچهها كنار تاریخ بالای صفحهشان طوری كه فقط خودشان ببینند مینویسند: جمعه و او نیامد!
اما معلم گوشه تخته كنار تاریخ طوری كه همه بچههای كلاس ببینند مینویسد: تا جمعه دگر انتظارها باقی است!
|
About
هفته سوم تیر 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 Links
در پرطو قلم
محرم |