تبليغاتX
امام زمان عجل الله تعاي فرجه الشريف مي فرمايند: براي فرج من دعا کنيد که همانا فرج شما در فرج من است مناجات

مناجات

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد..... غم مخور,آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

 

أین الرّجبیّون

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شر یا من یعطی من سئله یا من یعطی من لم یسئله

و من لم یعرفه تحننا منه و رحمة اعطنی بمسئلتی ایاک جمیع خیر الدنیا و جمیع خیر الآخرة و

اصرف عنی بمسئلتی ایاک جمیع شر الدنیا و شر الآخرة فإنه غیر منقوص ما اعطیت و زدنی

من فضلک یا کریم

یا ذالجلال والاکرام یا ذالنعماء والجود یا ذالمن و الطول حرم شیبتی علی النار

 

ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی دوستداران و محبین ائمه اطهار علیهم السلام ،

فرا رسیدن ماه خدا ، ماه رحمت و عبادت ، ماه رجب و فرخنده میلاد مولای متقیان و امیر

مؤمنان حضرت علی (ع) و میلاد با سعادت امام جواد (ع) را به همه شما عزیزان

تبریک عرض می کنم.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت7:46 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

شما محبوب مرا ندیده اید ؟

 

سلام .

خوبی؟ ... خسته‏ام از «خوبیم و جز دوری تو ملالی نیست‏» . خسته‏ام از نامه‏های «اینجا هوا خوبست و ...» یا «خبرت دهم، اسماعیل دانشگاه قبول شد ...»

عادت كرده‏ایم كه بگوییم منتظریم . عادت كرده‏ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... و عجل فرجهم‏» یا این‏كه بعد از هر نماز دعای فرج را بخوانیم . حتی از روی عادت برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات نذر می‏كنیم . به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ایم .

آن‏قدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم . مثل این‏كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشیم، یكی از كارهای روزمره‏مان را انجام نداده‏ایم . یا فكر می‏كنیم اگر صبحهای جمعه در مراسم دعای ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب مانده‏ایم . آخرین باری كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این‏كه «او» نیامده بود، دلمان گرفت; كی بود؟ عزیزی می‏گفت: «خیلی وقتها منتظریم . منتظر تلفن كسی كه دوستش داریم، یا نامه‏ای كه باید می‏رسیده و نرسیده; یا كسی كه باید می‏آمده . چندبار از این دست انتظارها برای آن كسی كه مدعی انتظارش هستیم، داشته‏ایم؟ ... یك جای كار می‏لنگد .» راست می‏گفت . یك جای كار می‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابینایی را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود . نه به ماشینهایی كه برایش بوق می‏زدند توجه می‏كرد، نه به آدمهایی كه مدام به او تنه می‏زدند . پسركی كنارش ایستاد . زیر گوش پیرمرد چیزی گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد . و بعد، پسرك با نرمی زیر بازوی پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند . به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لبهای پسرك مدام تكان می‏خورد و بر لبهای پیرمرد هم لبخندی نشسته . خیابان شلوغ بود و چند دقیقه‏ای طول كشید تا از عرض آن گذشتند . و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت می‏كردند و می‏خندیدند . به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت‏به سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور می‏شد، خیره شده بود ...

من هم مات شده بودم . پس از چند لحظه‏ای كه به جای خالی پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم . صدای بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیای بی‏رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنی‏آدم اعضای یكدیگرند» را ...

http://i18.tinypic.com/6ft7cjr.jpg

می‏بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی كه با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل - جایت‏خالی - میهمان امام رضا (ع) بودم . یكی از شبها، با حال و هوای غریبی، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح چشم دوخته بودم . دختری  نشسته بود . چادرش را تا روی صورت كشیده بود و با خود زمزمه می‏كرد: «یا وجیها عندالله، اشفع لنا عندالله‏» یك‏نفر بلندبلند صلوات می‏فرستاد و كسی آن طرف‏تر خوابیده بود ... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالی كه هر كدام گل سرخی در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت می‏كردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:

«ای خدای من اومدم دعا كنم

از ته دلم تو رو صدا كنم

ای خدا منم دارم در می‏زنم

یه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همین نوای دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند; دست‏بر سینه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت‏بكشم

چه كنم، خیلی خجالت می‏كشم

همیشه كرامت از بزرگ‏تر است

پیش تو دست پر اومدن خطاست .»

همه آدمها می‏گریستند، همه آنهایی كه خواب بودند و یا بیدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانی سوی آسمان رفته، نشستند: «اللهم كن لولیك الحجة‏بن الحسن ...»

نمی‏دانم چرا نام زیبایش، گونه‏هایم را نیلوفری كرد ... دعای فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضی غریب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتی یاد ما هم باش!

نجف رفتی، كاظمین رفتی، كربلا رفتی، یاد ما هم باش!

مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند . ناخودآگاه نیم‏خیز شدم . می‏خواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقای محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ می‏گویند نشانش یك خال هاشمی است و یك شال سبز . شنیده‏ام مانند جدش، یتیمان را از محبت‏سیراب می‏كند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت . همانی كه همه آدمها، همه ادیان، موعود می‏نامندش ...

ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟»

+نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت2:59 بعد از ظهرتوسط رضا | |

نامه‏اى به موعود

نمى‏دانم چه خطابت كنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلا خود خود عشق; پس سلام، سلامى با يك دنيا انتظار و نياز، يك بغل احساس پاك با تو بودن . سلام بر تو اى عشق جاودان، سلام بر تو كه هم امامى و هم تمامى . امام عشق ما و تمام عشق ما . پاك و ساده بگويم: در انتظارم . در انتظار حضورت، ورودت و عبورت .

مى‏دانم; مى‏دانم كه تو اينجايى; تو غايب از نظر و حاضر در دلى .

تو، هميشه، همه جا و در همه حال در كنار من در جايى كه عشق را مى‏سازد و مى‏نگارد، جايى كه فقط و فقط در يچه عشق توست; حضور دارى .

تو در قلب منى و عشق تو در رگهايم جريان دارد و تنها نياز ديدار توست كه هر لحظه مرا مى‏سوزاند . هر لحظه، هر روز، عشق تو، سيل اشك را به قصد شكست‏سد چشمانم، در آرزو و نياز ديدار تو جارى مى‏سازد، هر روز كه مى‏گذرد بيشتر و بيشتر احساس مى‏كنم كه انتظارت را مى‏كشم .

انتظارى به همراه يك دنيا دلواپسى و نياز .

 

با خود مى‏گويم اگر تو بيايى، اگر تو با يك لشكر از عشق بيايى و من نباشم چه؟

اگر من باشم; ولى مرا از عاشقان خود نخوانى چه؟ اگر در ركاب تو گام بر ندارم، چه؟

آه، نه، مى‏دانم، مى‏دانم كه در انتظار تو بودن و در ركاب عشق تو بودن، شايسته هر كسى نيست . در سايه تو بودن پروانه شدن مى‏خواهد .

مى‏دانم كه حتى دلواپس تو بودن هم لياقت مى‏خواهد; ولى مى‏دانم كه اگر تو بخواهى مى‏شود . اگر تو بخواهى يك دنيا قيام خواهد كرد . يك دنيا در ركابت‏خواهد آمد .

بيا و مرا هم در خيل سپاه عاشقان خود در گوشه‏اى جا بده .

مرا كه يك عمر است دلواپس حضورت بوده‏ام، دلواپس و لبريز از هيجان لحظه‏اى كه تو مى‏آيى . توئى كه پاسخ نياز نيازمندانى هستى .

تو مى‏آيى و دنيا را با عشق و حضورت سبز و نورانى مى‏سازى .

مى‏دانم كه تو در دل تك تك عاشقان پرچم سبزت حضور دارى . تو دعاى سبز و عاشقانه نيمه شب آنها را مى‏شنوى; تو گريه و نيازهايشان را مى‏بينى . تو مى‏دانى كه يك دنيا چشم نيازمند سالهاست چشم انتظارت است; مى‏دانى كه دستانى هستند كه روزها و شب‏ها، رو به آسمان، پاك و صادقانه تو را طلب مى‏كنند و قلبهايى هستند كه زير بار ظلم و ستم به اميد و پشتوانه حضور تو زنده‏اند و مى‏تپند .

مى‏دانى كه شبى سياه، غربتى تيره را بر پاكى وجود تك تك عاشقانت چيره ساخته .

مى‏دانى كه چنگالهاى قفس استكبار، سالهاست قنارى عشقمان را در هجوم سرد بى‏تو بودن زندانى كرده . تو حاضر و ناظرى و ما همه در انتظار روزى هستيم كه تو بيايى و ما در ركاب تو، بر غربت تلخ شب حمله‏ور شويم . تا سايه سرد و تيره دشمن را - كه سالهاست از پس و پيش، گوشه و كنار، هر لحظه و هر جا كه توانسته بر سر ما افتاده - با آفتاب وجودت بسوزانى .

وقتى تو بيايى ديگر غم جرات گريه هم ندارد; شب و روز يكى مى‏شود و دنيا يكسره در قيام قيامت فرو مى‏رود .

وقتى تو بيايى تمام شكوفه‏هاى ياس گل مى‏كند . ديگر هيچ پنجره‏اى رو به آفتاب بسته نيست . پيچكها سر به فلك مى‏كشند و آيينه‏اى كه سالهاست غبار نياز را بر چهره دارد، صادق و شفاف مى‏شود . آن روز اگر من نباشم عشق هست آن روز ديگر غروبى وجود ندارد كه دل ما نيازمندان كويت در تپش فروكش كردن آفتاب بگيرد و مجبور باشيم در انتظار طلوعى ديگر، يك شب طولانى و تيره را تحمل كنيم .

انتظار بى‏رحمانه شقايقها را پر پر مى‏كند و ثانيه‏ها را مى‏كشد و من در اين ميان منتظرم . منتظر انتهاى نامتناهى تنهائى‏هايم . من منتظر حضور آبى آسمانم، و منتظر باران، باران رحمت تو .

بيا و ببين كه چگونه چشمان من و دستان پنجره و سبزى پيچك سالهاست در انتظار تو، در هم گره خورده‏ايم .

ببين كه سرخى افق، ديگر سياه شده و تو هنوز هم نيامده‏اى .

بيا و ببين كه من مانده‏ام و يك دنيا حرف و احساس و تا تو نيايى من و پنجره و پيچك در انتظاريم; انتظار شيرين با تو بودن!

پس دعا كن و نظرى به حال ما فكن كه زنده باشيم و عاشق، تا در روزى كه تو مى‏آيى; ما عاشقانه و استوار در ركابت و در سايه پرچم سبز و جهانيت‏باشيم .

 

+نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

از جمكران مى‏آيم

 

از جمكران مى‏آيم . از ميعادگاه حضورت; از محفل عاشقان ظهورت; همراه با ديده‏هاى ابرى و قلبهاى منتظر .

تمام ابرهاى جهان در دلم گريه مى‏كنند . چشمانم آشيانه انتظار شده و سراسر وجودم اميد . تا به حال نديده بودم ابرى چتر هزار پاره انتظار را بر غربت دل منتظران اين‏گونه پر باران بگشايد .

از جمران مى‏آيم و باور نمى‏كنم كه از محفل پروانه‏هاى دلسوخته‏ات آمده باشم . بارها گفته‏اند: «مى‏آيى‏» و من سالهاست منتظر ظهورت هستم . گفته‏اند: «وقتى بيايى منتظرانت را به ميهمانى خويش مى‏خوانى‏» .

گفته‏اند: «با آمدنت‏باران زيبايى مى‏بارد و هيچ‏كس از دستهاى تهى و «از سفره‏هاى خالى‏» سراغ نمى‏گيرد» .

... و من تو را مى‏شناسم; از آن سوى مهتاب و از پشت ابرهاى سفيد .

بوى گلاب مى‏آيد و مادر، تمام آرزوهاى خود را بر سجاده انتظار گريه مى‏كند . راستى! هر شب به خانه دلهامان سر مى‏زنى و دست نوازشگرت را بر سرمان مى‏كشى . آرى; هر شب به خانه دلمان مى‏آيى و بر سجاده انتظارمان عطرى از عشق مى‏پاشى; لباسهامان را از ياس پر مى‏كنى و من هر آدينه به اميد آمدنت‏خانه دلم را آب و جارو مى‏كنم . پنجره‏هاى خسته‏اش را دلدارى مى‏دهم، گلدانهاى كهنه را پر از شمعدانى مى‏كنم و روى پله‏پله‏اش نيز گلدانهاى ياس مى‏گذارم پدر هم با دستهايى سبز، زير باران عشق و انتظار، ندبه را زمزمه مى‏كند . مطمئنم تو، خود مى‏دانى چرا كه دوستمان دارى و خواسته‏اى اين‏گونه باشيم .

آقا! پس «كى مى‏آيى؟» چقدر انتظار؟!

بيا; بيا تا خاك قدومت را سرمه چشمانمان گردانيم .

منتظر ظهورت مى‏مانيم .

یا مهدی ادرکنی .

 

+نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط رضا | |

امروز جمعه است و ....

وقتی می‏خواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم; گوشه‏اش طوری كه فقط خودم ببینم می‏نویسم: جمعه و او نیامد!

همكلاسی‏ام از گوشه عینكش نگاهش را قل می‏دهد روی دفترم . نگاهش را می‏اندازم روی دفتر خودش . دفترم را مثل بچه‏های كوچكی كه می‏خواهند كسی از رویشان تقلب نكند تا می‏كنم .

همكلاسی‏ام چشم غره می‏رود و نگاهش را از روی دفترش برمی‏دارد و می‏گذارد روی تخته كلاس . معلم همكلاسی كنار دستم را صدا می‏زند و او می‏رود .

گوشه تاریخ دفترش طوری كه فقط خودش ببیند می‏نویسم: جمعه و او نیامد! برمی‏گردم و پشت‏سرم را نگاه می‏كنم . هیچ‏كدام از بچه‏هایی كه پشت‏سرم نشسته‏اند حواسشان به من نیست .

روی دفتر هر دویشان بزرگ می‏نویسم: جمعه . هر دویشان بر سرم فریاد می‏زنند . معلم به سمت میز من می‏آید . نگاهش را به نگاهم گره می‏زند . یك گره كور . كه من هرچه تلاش می‏كنم; نمی‏توانم بازش كنم . می‏گوید: خودكار نو خریدی؟ روی دفتر خودت امتحانش كن .

كلاس غرق خنده می‏شود . قسمتی از گره كور نگاه را باز كرده‏ام . اما نمی‏دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی‏شود .

http://i11.tinypic.com/6blvpd2.jpg

 

معلم می‏گوید: بفرمایید بیرون . حس می‏كنم دنیا بر سرم خراب شده است . گره كور باز می‏شود . از جایم بلند می‏شوم . راهروی میان نیمكتها را طی می‏كنم . نزدیك تخته می‏رسم ... گچ را برمی‏دارم . و روی تمام فرمولهای شیمی و مسئله‏های فیزیك و اتحادهای ریاضی و تاریخهای ادبیات و اشعار كی و كی و كی بزرگ می‏نویسم: امروز جمعه است . كسی منتظر نیست؟

برمی‏گردم و پشت‏سرم را نظری می‏اندازم . انگار خواب می‏بینم . كلاس غرق در اشك شده است . و جمله خودم صدها بار جلوی چشمانم می‏رود و می‏آید: امروز جمعه است ... كسی منتظر نیست؟ معلم به سمت تخته می‏آید .

همه اعداد و فرمولها و جملات را پاك می‏كند و با خط درشت می‏نویسد: درس امروز; درس انتظار! و بچه‏ها كنار تاریخ بالای صفحه‏شان طوری كه فقط خودشان ببینند می‏نویسند: جمعه و او نیامد!

اما معلم گوشه تخته كنار تاریخ طوری كه همه بچه‏های كلاس ببینند می‏نویسد: تا جمعه دگر انتظارها باقی است!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت6:34 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

آقا دلم تنها به دوست داشتن تو خوش است

پس کی میآیی و مرا به آرزویم می رسانی.

http://i9.tinypic.com/61p3775.jpg

آقا ! سالهاست که منتظر تو بوده ام و هستم و خواهم ماند .

به امید آمدنت همیشه می خوانم : اللهم عجل لولیک الفرج.

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت9:55 قبل از ظهرتوسط رضا | |

 

سلام به تو که دوستت دارم

 

 

 

 یامهدی(عج)

 

 

+نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت4:0 بعد از ظهرتوسط رضا | |

   

اللهم عجل لولیک الفرج  

       

 

سلام بر مهدی (عج) گل سر سبد عالم هستی .

 

+نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت7:0 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

بنال    ای    دل     نماند      جاودانه                               به   جز عشق   و   نوای    عاشقانه

بنال ای دل به  لحن  نای  داوود                               که    هر   نالیدنش   ذکر   خدا    بود

بیا تا از   پی اش  با  هم   بگردیم                              که   هر  دو  آشنا  با   آه   و   دردیم

بنال  ای  دل  ز غمهایم   گذر کن                              که   تنها   ناله   بر  آن  منتظر  کن

بنال ای دل چو آید بوی   نرگس                              به خوبی عطر او را میکنم حس

خدایا    در   فراقش     ناله     تا کی                             به   سینه  داغها  چون  لاله  تا کی

خدایا   رازها     در    پرده     تا کی                             ز  غیبت      قلبها      آزرده     تا کی

کجایی     ای گل   زهراء    کجایی                             تو ای    مهر  آفرین  لطف  خدایی

 

 

     ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد            حیف باشد که تو باشی ومرا غم ببرد

 

+نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت10:10 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

بار الها ! ای مهربان ترین مهربانها ٬ ای که هستی ز تو پیدا شده ٬

ای کریم و ای رحیم ٬ من هم به کرامت تو و هم به رحمت تو نیازمندم .

ای ستار العیوب و ای غفار الذنوب من هم به ستاریت تو و هم به بخششت احتیاج دارم .

ای حکیم و ای علیم من هم به حکمت و درایت تو و هم علم و آگاهی تو محتاجم .

 

الهي

 

ای سمیع و بصیر من هم به شنوایی و بصیرتی الهی و خدایی نیاز دارم .

یا قاضی الحاجات ٬ ای برآورنده نیازها  ٬ ای عطا گر بی همتا حاجت مرا نیز برآورده گردان .

یا ارحم الراحمین ٬ ای مهربان مهربانها بی تو من به کجا روی آورم .

یا حی و قیوم ٬ ای زنده و ای پاینده به من نیز هستی و استقامت بده .

یا ذالجلال و الاکرام ٬ ای که دارای جلال و شکوه و عظمت و کرامت هستی مرا نیز چون خود گردان .

یا رب العالمین ٬ ای پروردگار جهانیان که هستی در دست توست روح مرا نیز جهانی بساز .

                                   (( و صل علی محمد و ال محمد (علیهم السلام ) ))

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط رضا | |