تبليغاتX


مناجات Menu Script مقالات
Category 2
Category 3
Category 4

مناجات

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد..... غم مخور,آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

 

دست دعا

اللهم کما جعلت قلبی بذکره معمورا، فاجعل سلاحی بنصرته مشهورا و ان حال بینی و بین لقائه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما ... فابعثنی عند خروجه ظاهرا من حفرتی مؤتزرا کفنی حتی اجاهد بین یدیه فی الصف الذی اثنیت علی اهله فی کتابک، فقلت: کانهم بنیان مرصوص .

اللهم طال الانتظار، و شمت‏بنا الفجار، و صعب علینا الانتصار ...

بارالها! همان گونه که دلم را به یاد مولایم آبادان ساختی، سلاحم را نیز برای یاریش از نیام بیرون آر; و اگر مرگ، این قضای حتمی بر بندگانت، بین من و دیدار حضرتش فاصله افکند، هنگام ظهور آن عزیز مرا در حالی که کفن بر تن آراسته‏ام، از قبر برانگیز، تا در رکاب آن حضرت به جهاد برخیزم; آری، در همان صف و در شمار همان رزمندگانی که در کتاب خویش (قرآن) مدح و ثنایشان کرده و گفته‏ای: «آنان بسان سدی پولادین، سخت محکم و پرصلابت‏اند .»

بارالها! این انتظار بس طولانی شد; و بدکاران بسی ما را شماتت کردند، و فتح و پیروزی بر ما سخت گردید ... (پس دیگر، او را به فریاد تمامی مستضعفان و مظلومان برسان) .

آمین

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

شما محبوب مرا ندیده اید ؟

 

سلام .

خوبی؟ ... خسته‏ام از «خوبیم و جز دوری تو ملالی نیست‏» . خسته‏ام از نامه‏های «اینجا هوا خوبست و ...» یا «خبرت دهم، اسماعیل دانشگاه قبول شد ...»

عادت كرده‏ایم كه بگوییم منتظریم . عادت كرده‏ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: «... و عجل فرجهم‏» یا این‏كه بعد از هر نماز دعای فرج را بخوانیم . حتی از روی عادت برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات نذر می‏كنیم . به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ایم .

آن‏قدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم . مثل این‏كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشیم، یكی از كارهای روزمره‏مان را انجام نداده‏ایم . یا فكر می‏كنیم اگر صبحهای جمعه در مراسم دعای ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب مانده‏ایم . آخرین باری كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این‏كه «او» نیامده بود، دلمان گرفت; كی بود؟ عزیزی می‏گفت: «خیلی وقتها منتظریم . منتظر تلفن كسی كه دوستش داریم، یا نامه‏ای كه باید می‏رسیده و نرسیده; یا كسی كه باید می‏آمده . چندبار از این دست انتظارها برای آن كسی كه مدعی انتظارش هستیم، داشته‏ایم؟ ... یك جای كار می‏لنگد .» راست می‏گفت . یك جای كار می‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابینایی را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود . نه به ماشینهایی كه برایش بوق می‏زدند توجه می‏كرد، نه به آدمهایی كه مدام به او تنه می‏زدند . پسركی كنارش ایستاد . زیر گوش پیرمرد چیزی گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد . و بعد، پسرك با نرمی زیر بازوی پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند . به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لبهای پسرك مدام تكان می‏خورد و بر لبهای پیرمرد هم لبخندی نشسته . خیابان شلوغ بود و چند دقیقه‏ای طول كشید تا از عرض آن گذشتند . و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت می‏كردند و می‏خندیدند . به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت‏به سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور می‏شد، خیره شده بود ...

من هم مات شده بودم . پس از چند لحظه‏ای كه به جای خالی پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم . صدای بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیای بی‏رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست «بنی‏آدم اعضای یكدیگرند» را ...

http://i18.tinypic.com/6ft7cjr.jpg

می‏بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی كه با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل - جایت‏خالی - میهمان امام رضا (ع) بودم . یكی از شبها، با حال و هوای غریبی، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح چشم دوخته بودم . دختری  نشسته بود . چادرش را تا روی صورت كشیده بود و با خود زمزمه می‏كرد: «یا وجیها عندالله، اشفع لنا عندالله‏» یك‏نفر بلندبلند صلوات می‏فرستاد و كسی آن طرف‏تر خوابیده بود ... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالی كه هر كدام گل سرخی در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت می‏كردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:

«ای خدای من اومدم دعا كنم

از ته دلم تو رو صدا كنم

ای خدا منم دارم در می‏زنم

یه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همین نوای دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند; دست‏بر سینه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت‏بكشم

چه كنم، خیلی خجالت می‏كشم

همیشه كرامت از بزرگ‏تر است

پیش تو دست پر اومدن خطاست .»

همه آدمها می‏گریستند، همه آنهایی كه خواب بودند و یا بیدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانی سوی آسمان رفته، نشستند: «اللهم كن لولیك الحجة‏بن الحسن ...»

نمی‏دانم چرا نام زیبایش، گونه‏هایم را نیلوفری كرد ... دعای فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضی غریب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتی یاد ما هم باش!

نجف رفتی، كاظمین رفتی، كربلا رفتی، یاد ما هم باش!

مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند . ناخودآگاه نیم‏خیز شدم . می‏خواستم دنبالشان بروم، بگویم: «ببخشید آقای محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ می‏گویند نشانش یك خال هاشمی است و یك شال سبز . شنیده‏ام مانند جدش، یتیمان را از محبت‏سیراب می‏كند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت . همانی كه همه آدمها، همه ادیان، موعود می‏نامندش ...

ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟»

+نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت2:59 بعد از ظهرتوسط رضا | |

نامه‏اى به موعود

نمى‏دانم چه خطابت كنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلا خود خود عشق; پس سلام، سلامى با يك دنيا انتظار و نياز، يك بغل احساس پاك با تو بودن . سلام بر تو اى عشق جاودان، سلام بر تو كه هم امامى و هم تمامى . امام عشق ما و تمام عشق ما . پاك و ساده بگويم: در انتظارم . در انتظار حضورت، ورودت و عبورت .

مى‏دانم; مى‏دانم كه تو اينجايى; تو غايب از نظر و حاضر در دلى .

تو، هميشه، همه جا و در همه حال در كنار من در جايى كه عشق را مى‏سازد و مى‏نگارد، جايى كه فقط و فقط در يچه عشق توست; حضور دارى .

تو در قلب منى و عشق تو در رگهايم جريان دارد و تنها نياز ديدار توست كه هر لحظه مرا مى‏سوزاند . هر لحظه، هر روز، عشق تو، سيل اشك را به قصد شكست‏سد چشمانم، در آرزو و نياز ديدار تو جارى مى‏سازد، هر روز كه مى‏گذرد بيشتر و بيشتر احساس مى‏كنم كه انتظارت را مى‏كشم .

انتظارى به همراه يك دنيا دلواپسى و نياز .

 

با خود مى‏گويم اگر تو بيايى، اگر تو با يك لشكر از عشق بيايى و من نباشم چه؟

اگر من باشم; ولى مرا از عاشقان خود نخوانى چه؟ اگر در ركاب تو گام بر ندارم، چه؟

آه، نه، مى‏دانم، مى‏دانم كه در انتظار تو بودن و در ركاب عشق تو بودن، شايسته هر كسى نيست . در سايه تو بودن پروانه شدن مى‏خواهد .

مى‏دانم كه حتى دلواپس تو بودن هم لياقت مى‏خواهد; ولى مى‏دانم كه اگر تو بخواهى مى‏شود . اگر تو بخواهى يك دنيا قيام خواهد كرد . يك دنيا در ركابت‏خواهد آمد .

بيا و مرا هم در خيل سپاه عاشقان خود در گوشه‏اى جا بده .

مرا كه يك عمر است دلواپس حضورت بوده‏ام، دلواپس و لبريز از هيجان لحظه‏اى كه تو مى‏آيى . توئى كه پاسخ نياز نيازمندانى هستى .

تو مى‏آيى و دنيا را با عشق و حضورت سبز و نورانى مى‏سازى .

مى‏دانم كه تو در دل تك تك عاشقان پرچم سبزت حضور دارى . تو دعاى سبز و عاشقانه نيمه شب آنها را مى‏شنوى; تو گريه و نيازهايشان را مى‏بينى . تو مى‏دانى كه يك دنيا چشم نيازمند سالهاست چشم انتظارت است; مى‏دانى كه دستانى هستند كه روزها و شب‏ها، رو به آسمان، پاك و صادقانه تو را طلب مى‏كنند و قلبهايى هستند كه زير بار ظلم و ستم به اميد و پشتوانه حضور تو زنده‏اند و مى‏تپند .

مى‏دانى كه شبى سياه، غربتى تيره را بر پاكى وجود تك تك عاشقانت چيره ساخته .

مى‏دانى كه چنگالهاى قفس استكبار، سالهاست قنارى عشقمان را در هجوم سرد بى‏تو بودن زندانى كرده . تو حاضر و ناظرى و ما همه در انتظار روزى هستيم كه تو بيايى و ما در ركاب تو، بر غربت تلخ شب حمله‏ور شويم . تا سايه سرد و تيره دشمن را - كه سالهاست از پس و پيش، گوشه و كنار، هر لحظه و هر جا كه توانسته بر سر ما افتاده - با آفتاب وجودت بسوزانى .

وقتى تو بيايى ديگر غم جرات گريه هم ندارد; شب و روز يكى مى‏شود و دنيا يكسره در قيام قيامت فرو مى‏رود .

وقتى تو بيايى تمام شكوفه‏هاى ياس گل مى‏كند . ديگر هيچ پنجره‏اى رو به آفتاب بسته نيست . پيچكها سر به فلك مى‏كشند و آيينه‏اى كه سالهاست غبار نياز را بر چهره دارد، صادق و شفاف مى‏شود . آن روز اگر من نباشم عشق هست آن روز ديگر غروبى وجود ندارد كه دل ما نيازمندان كويت در تپش فروكش كردن آفتاب بگيرد و مجبور باشيم در انتظار طلوعى ديگر، يك شب طولانى و تيره را تحمل كنيم .

انتظار بى‏رحمانه شقايقها را پر پر مى‏كند و ثانيه‏ها را مى‏كشد و من در اين ميان منتظرم . منتظر انتهاى نامتناهى تنهائى‏هايم . من منتظر حضور آبى آسمانم، و منتظر باران، باران رحمت تو .

بيا و ببين كه چگونه چشمان من و دستان پنجره و سبزى پيچك سالهاست در انتظار تو، در هم گره خورده‏ايم .

ببين كه سرخى افق، ديگر سياه شده و تو هنوز هم نيامده‏اى .

بيا و ببين كه من مانده‏ام و يك دنيا حرف و احساس و تا تو نيايى من و پنجره و پيچك در انتظاريم; انتظار شيرين با تو بودن!

پس دعا كن و نظرى به حال ما فكن كه زنده باشيم و عاشق، تا در روزى كه تو مى‏آيى; ما عاشقانه و استوار در ركابت و در سايه پرچم سبز و جهانيت‏باشيم .

 

+نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط رضا | |

 

از جمكران مى‏آيم

 

از جمكران مى‏آيم . از ميعادگاه حضورت; از محفل عاشقان ظهورت; همراه با ديده‏هاى ابرى و قلبهاى منتظر .

تمام ابرهاى جهان در دلم گريه مى‏كنند . چشمانم آشيانه انتظار شده و سراسر وجودم اميد . تا به حال نديده بودم ابرى چتر هزار پاره انتظار را بر غربت دل منتظران اين‏گونه پر باران بگشايد .

از جمران مى‏آيم و باور نمى‏كنم كه از محفل پروانه‏هاى دلسوخته‏ات آمده باشم . بارها گفته‏اند: «مى‏آيى‏» و من سالهاست منتظر ظهورت هستم . گفته‏اند: «وقتى بيايى منتظرانت را به ميهمانى خويش مى‏خوانى‏» .

گفته‏اند: «با آمدنت‏باران زيبايى مى‏بارد و هيچ‏كس از دستهاى تهى و «از سفره‏هاى خالى‏» سراغ نمى‏گيرد» .

... و من تو را مى‏شناسم; از آن سوى مهتاب و از پشت ابرهاى سفيد .

بوى گلاب مى‏آيد و مادر، تمام آرزوهاى خود را بر سجاده انتظار گريه مى‏كند . راستى! هر شب به خانه دلهامان سر مى‏زنى و دست نوازشگرت را بر سرمان مى‏كشى . آرى; هر شب به خانه دلمان مى‏آيى و بر سجاده انتظارمان عطرى از عشق مى‏پاشى; لباسهامان را از ياس پر مى‏كنى و من هر آدينه به اميد آمدنت‏خانه دلم را آب و جارو مى‏كنم . پنجره‏هاى خسته‏اش را دلدارى مى‏دهم، گلدانهاى كهنه را پر از شمعدانى مى‏كنم و روى پله‏پله‏اش نيز گلدانهاى ياس مى‏گذارم پدر هم با دستهايى سبز، زير باران عشق و انتظار، ندبه را زمزمه مى‏كند . مطمئنم تو، خود مى‏دانى چرا كه دوستمان دارى و خواسته‏اى اين‏گونه باشيم .

آقا! پس «كى مى‏آيى؟» چقدر انتظار؟!

بيا; بيا تا خاك قدومت را سرمه چشمانمان گردانيم .

منتظر ظهورت مى‏مانيم .

یا مهدی ادرکنی .

 

+نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط رضا | |

امروز جمعه است و ....

وقتی می‏خواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم; گوشه‏اش طوری كه فقط خودم ببینم می‏نویسم: جمعه و او نیامد!

همكلاسی‏ام از گوشه عینكش نگاهش را قل می‏دهد روی دفترم . نگاهش را می‏اندازم روی دفتر خودش . دفترم را مثل بچه‏های كوچكی كه می‏خواهند كسی از رویشان تقلب نكند تا می‏كنم .

همكلاسی‏ام چشم غره می‏رود و نگاهش را از روی دفترش برمی‏دارد و می‏گذارد روی تخته كلاس . معلم همكلاسی كنار دستم را صدا می‏زند و او می‏رود .

گوشه تاریخ دفترش طوری كه فقط خودش ببیند می‏نویسم: جمعه و او نیامد! برمی‏گردم و پشت‏سرم را نگاه می‏كنم . هیچ‏كدام از بچه‏هایی كه پشت‏سرم نشسته‏اند حواسشان به من نیست .

روی دفتر هر دویشان بزرگ می‏نویسم: جمعه . هر دویشان بر سرم فریاد می‏زنند . معلم به سمت میز من می‏آید . نگاهش را به نگاهم گره می‏زند . یك گره كور . كه من هرچه تلاش می‏كنم; نمی‏توانم بازش كنم . می‏گوید: خودكار نو خریدی؟ روی دفتر خودت امتحانش كن .

كلاس غرق خنده می‏شود . قسمتی از گره كور نگاه را باز كرده‏ام . اما نمی‏دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی‏شود .

http://i11.tinypic.com/6blvpd2.jpg

 

معلم می‏گوید: بفرمایید بیرون . حس می‏كنم دنیا بر سرم خراب شده است . گره كور باز می‏شود . از جایم بلند می‏شوم . راهروی میان نیمكتها را طی می‏كنم . نزدیك تخته می‏رسم ... گچ را برمی‏دارم . و روی تمام فرمولهای شیمی و مسئله‏های فیزیك و اتحادهای ریاضی و تاریخهای ادبیات و اشعار كی و كی و كی بزرگ می‏نویسم: امروز جمعه است . كسی منتظر نیست؟

برمی‏گردم و پشت‏سرم را نظری می‏اندازم . انگار خواب می‏بینم . كلاس غرق در اشك شده است . و جمله خودم صدها بار جلوی چشمانم می‏رود و می‏آید: امروز جمعه است ... كسی منتظر نیست؟ معلم به سمت تخته می‏آید .

همه اعداد و فرمولها و جملات را پاك می‏كند و با خط درشت می‏نویسد: درس امروز; درس انتظار! و بچه‏ها كنار تاریخ بالای صفحه‏شان طوری كه فقط خودشان ببینند می‏نویسند: جمعه و او نیامد!

اما معلم گوشه تخته كنار تاریخ طوری كه همه بچه‏های كلاس ببینند می‏نویسد: تا جمعه دگر انتظارها باقی است!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت6:34 بعد از ظهرتوسط رضا | |